تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۲/۰۸/۰۸بعضیی وقتها غمیگنم.با دلیل.و میدونم چرا.خیلی وقتها یهو غمگین میشم.بی دلیل..نمیدونم چرا.و این نمیدونم چرا من رو ساخته.تا اینجا رسوندهامشب هم از اون شبهای زرد متمایل به نارنجیهکه من بی دلیل غمگینم.همه چیز درسته ولی تهدل من خالیه.یه حس دلشوره ی غریبی دارم.یهحس نیمه کاره دارم...آخ امان از این نیمه کاره های زندگی...هر چیزی رو یه جایی تو یه مرحله ای رها کردیمو الان داریم دنبالش میگردیم.....چقدر دیر...چقدر امشب غمش گزندست....تلخهبا عسل هم شیرین نمیشه و من همچنان هر روزدقایق رو سپری میکنم به امید رسیدن به شب وسکوت و آرامش و تنهایی و در نهایت غم...یه غم غلیظ سیاه....خالص....امشب پر از غمم.در همم متفکرم و غمگینم.من هنوز دیوانم.هنوز مینویسم هنوز میسرایم وهنوز درگیرم.هنوز هستم و هنوز این قفس دارهمنو خفه میکنه.....هنوز خودم رو محکم میزنم بهدر و دیوار و میله های قفس و تا تنم کبود نشهول نمیکنم....من هستم همراه شب...همراه یار همیشگیم:غم.
ارسال توسط رابین
برچسب:
نویسنده: نیکا ابراهیمی
تاريخ: چهارشنبه
17 آبان
1402 ساعت: 14:41